|
|
|
|
|
Thursday, December 08, 2005
بهم گفتن نوشته هات سرشار از ناامیدی شده..............
وقتی امیدی برام نمونده از کدوم امید بنویسم؟ وقتی جاده ی زندگیمو مسدود میبینم از کدوم امید بنویسم؟ از دردهایی که کشیدم؟یا اشک هایی که ریختم؟ شایدم از تمام روزهایی که به مرز جنون رسیدم؟ به نظر تو، تو کدومشون امید موج میزد؟ ولی امید هست.همین که دارم نفس میکشم همین که فریاد نمیزنم همین که گاه گاهی میخندم خودش امیده اگرچه مثل قبل نیستم ولی زیر بار این غم هم نمردم درسته که به شادابی قبل نیستم ولی میتونم هنوز بایستم همین که امروز دارم از پیروزی میگم خودش امیده چیز کمی از دست ندادم که بتونم زود فراموش کنم من خودم رو تو این هیاهو از دست دادم من خودم رو تو یه جور قمار باختم اما اینو میدونم که نمی خوام تو قمار زندگیم ببازم من زمان لازم دارم برای ساختن عمری که یک شبه باختم برای دوباره دویدن تمرین باید درسته که تو مرداب غم دست و پا میزنم درسته که حسرت صداقت فنا شده ام رو میخورم ولی یاد میگیرم که هنوز زندگی ادامه داره یاد میگیرم که هنوز میشه آدمها رو دوست داشت اگه دستی سیلی زد دلیل نمیشه دست دیگه ای دستهاتو به گرمی نفشاره فقط اینو میدونم و مطمئن هستم که یه روز سیلی میزنم به صدایی که سیلی زد
Comments:
Post a Comment
|
لینک |