|
|
|
|
|
Sunday, December 24, 2006
من و کریم عاشق یک دختر شده بودیم.ده دوازده سالمان بیشتر نبود.من تنهایی ام را با کتاب و شیطنت ها می گذراندم و او با لاف عاشقی رویا.من عاشق ساکت رویا بودم و کریم این را می دانست و هر دومان از برادر بزرگتر رویا می ترسیدیم.کریم که حتی کتکش را هم خورده بود. این را من نمی دانستم .
. آمد پیشم گفت :آمده ام رویا را به تو بفروشم ،فرهاد گفتم :تو بودي مي گفتي او ليلي من است ؟ گفت : خسته شده ام ازش . مي خواهم بروم عاشق نيلوفر بشوم . تمام بچه هاي محل عاشق نيلوفر چشم آبي شده اند و او محل سگ هم .... گفتم : چند؟ گفت پنج تومان . اسكناسش هم بايد نو باشد . با پنج تومان مي شد توي محل و بين بچه ها ادعاي ميليونري كرد . آنقدر چانه زدم تا به دو تومان راضي شد . كه اسكناسش بايد نو مي بود . آه در بساط نداشتم . نمي خواستم از بابام بگيرم . مي خواسنم عشقم را با پول خودم به چنگ بياورم . تنها چيزهايي كه مي توانستم بفروشم و مال خودم بود كتابهام بود -كه از جانم بيشتر دوستشان داشتم . به خصوص كتابهاي جلال و صمد و هدايت را .- پدرم ارتشي بود و غرورش زياد و نمي خواست يا نمي گذاشت به جز درس به كار ديگري فكر كنم و من حالا مي خواستم دستفروشي كنم . ديده بودم رويا فقط از پسركهاي دستفروش محل آدامس و پفك مي خرد مي خورد مي خندد . دستفروشي براي درسخوان ترين بچه ها كار ننگي بود . معني ننگ را مي فهميدم . ولي عاشقي معني اش قشنگ تر بود . چند تا گوني برداشتم ، و كتابها را هم ، رفتم توي پياده روي فلكه ي شهرداري شيراز و حتي داد زدم ، بدو كه حراجش كردم . يادم است بوف كور را اول از همه فروختم . بعد كتابهاي جلال و صمد و بقيه را . هر كس به آنها دست ميزد آرزوم بود بخرد ونخرد . بخرد تا به عشقم برسد و نخرد تا عشق تنهايي هايم را از دست ندهم . فقط آن لحظه بود كه فهميدم عاشقي خيلي سخت است . هر كتاب براي من حكم يك رويا را داشت و من بايد مي فروختمشان تا بشوم عاشقي ساكت تر و پنهان تر از قبل و دلم خوش باشد به ساعت هفت صبح و پيچ كوچه اي بن بست كه به خانه ي آنها مي رسيد و قدمي كه بارها در تقاطع كوچه و در يك لحظه به هم مي رسيد و نگاهي كه بارها به هم گره خورد و لبي كه هرگز گشوده نشد كه بگويد : من كتبهامو فقط به خاطر تو فروختم ، رويا . به خاطر آن موهاي بلند پر كلاغي و آن قد رعنا و آن چشمهاي درشت سياه و آن ابروهاي قجري و لبي كه هرگز باز نشد بگويد فرهاد . شايد سكوت او بود كه مرا ساكت تر و منزوي تر كرد از وقتي كه اسكناس دو توماني را گذاشتم كف دست كريم و گفتم : ديگر حق نداري حتي نگاهش كني . اگر ببينمت دور و بر خانه شان مي پلكي چشمهات را از كاسه در مي آورم و مي گذارم كف دستت . مي دانست اگر سگ شوم هر كاري از دستم بر مي آيد و رفت عاشق نيلوفر و غزال و فريبا شد و من ماندم و رويا . هرگز پشيمان نبودم و نشدم عشقي را به خاطر عشقي ديگر فروختم . شش سال عاشق ساكت بودن كار سختي بود . به خصوص وقتي از پدرت بشنوي بازنشسته شده وحالا بايد برگرديم به شهر اجداديمان ورامين و تو تا آخرين لحظه و روي كامين نگاهت به پيچ آن كوچه باشد و......... حسن بني عامري
Saturday, December 23, 2006
خدایا بیدار شو
آسمان با آن ابهت آبی رنگش مرا در بر می گیرد. و من بر روی شانه های ابر ، دریا دریا خواهم گریست. شب هنگام را همبستر رود خواهم بود . خورشید را می بوسم و ماه را می بویم........ ***** آن شب تک تک ستاره ها را خاموش کردم تا اورا ببینم و صدای باد را قطع کردم که صدایم را بشنود ، تا بتوانم آرام در گوشش نجوا کنم که : بیدار شو !! قلب زمین فسرد از بی خبری تو !! بیدار شو...........
Tuesday, December 12, 2006
همراه حافظ
درون معبد هستی بشر،در گوشه ی محراب خواهش های جان افروز نشسته درپس سجاده ی صد نقش حسرت های هستی سوز به دستش خوشه ی پر بار تسبیح تمناهای رنگارنگ نگاهی می کند،سوی خدا_از آرزو لبریز_ به زاری از ته دل،یک "دلم می خواست"می گوید. شب و روزش "دریغ"رفته و "ای کاش" آیندهست. من امشب،هفت شهر آرزوهایم چراغان است ! زمین و آسمانم نورباران است ! کبوترهای رنگین بال خواهشها بهشت پر گل اندیشه ام را زیر پر دارند. صفای معبد هستی تماشایی ست: ز هر سو ،نوشخند اختران در چلچراغ ماه می ریزد جهان در خواب تنها من ،در این معبد ،در این محراب : دلم می خواست :بند از پای جانم باز می کردند که من ،تا روی بام ابرها ،پرواز می کردم ، از آنجا ،با کمند کهکشان ،تا آستان عرش می رفتم در آن درگاه،درد خویش را فریاد می کردم ! که کاخ صد ستون کبریا لرزد ! مگر یک شب ،از این شبهای بی فرجام ، ز یک فریاد بی هنگام _به روی پرنیان آسمانها_خواب در چشم خدا لرزد ! دلم می خواست :دنیا رنگ دیگر بود خدا ،با بنده هایش مهربان تر بود از این بیچاره مردم یاد می فرمود ! دلم می خواست زنجیری گران ،از بارگاه خویش می آویخت که مظلومان ،خدا را پای آن زنجیر ز درد خویشتن آگاه می کردند. چه شیرین است :وقتی بیگناهی داد خود را از خدای خویش میگیرد. چه شیرین است ،اما من ، دلم می خواست :اهل زور و زر ،ناگاه ! ز هر سو راه مردم را نمی بستند و زنجیر خدا را بر نمی چیدند ! دلم می خواست :دنیا خانهً مهر و محبت بود دلم می خواست :مردم ،در همه احوال با هم آشتی بودند. طمع در مال یکدیگر نمیکردند کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند مراد خویش را در نا مرادی های یکدیگر نمی جستند از این خون ریختن ها،فتنه ها ،پرهیز می کردند ، چو کفتاران خون آشام ،کمتر چنگ و دندان تیز میکردند ! چه شیرین است وقتی سینه ها از مهر آکنده ست چه شیرین است وقتی آفتاب دوستی در آسمان دهر تابنده ست. چه شیرین است وقتی ،زندگی خالی ز نیرنگ است. .......... دلم می خواست :دست مرگ را از دامن امید ما کوتاه می کردند در این دنیای بی آغاز و بی پایان در این صحرا که جز گرد و غبار از ما نمی ماند خدا زین تلخکامی های بی هنگام بس می کرد نمی گویم پرستوی زمان را در قفس میکرد نمیگویم به هرکس بخت و عمر جاودان می داد نمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می داد همین ده روز هستی را امان می داد دلش را نالهً تلخ سیه روزان تکان می داد ........... دلم می خواست عشقم را نمی کشتند صفای آرزویم را _که چون خورشید تابان بود_می دیدند چنین از شاخسار هستیم آسان نمی جیدیدند گل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی کردند. به باد نا مرادی ها نمی دادند. به صد یاری نمی خواندند به صد خواری نمی راندند. چنین تنها به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردند ........... . . . . دلم می خواست سقف معبد هستی فرو میریخت پلیدی ها و زشتی ها به زیر خاک می ماندند بهاری جاودان آغوش وا می کرد. جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا می کرد! بهشت عشق می خندید. به روی آسمان آبی آرام پرستوهای مهر و دوستی پرواز می کردند به روی بامها ناقوس آزادی صدا میکرد....... مگو "این آرزو خام است" مگو "روح بشر همواره سرگردان و نا کام است" اگر این کهکشان از هم نمی پاشد وگر این آسمان در هم نمیریزد بیا تا ما : "فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم." به شادی :"گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم ". ................................................................................................ ما حتی حاضر نیستیم خودمونو از خواب بیدار کنیم چطور خدا رو بیدار کنیم اما بیایید تلاش کنیم لااقل دنیای آزاد و زیبا رو در ذهن خودمون مجسم کنیم تا ببینیم چه لذتی رو داریم از دست میدیم
Tuesday, November 21, 2006
1)
ای صبح،نه آبی نه سپیدبم هنوز در شهر امید،نا امیدیم هنوز دیدی که چه کرد دست شب با من و تو؟ در باز و به دنبال کلیدیم هنوز . . . . . . . . . 2) ما خلوت رخوت زده ی مردابیم تصویر سراب تشنگی در آبیم عالم کفنی به وسعت بی خبری است ای خواب تو بیداری و ما در خوابیم . . . . . . 3) زد بانگ کسی که جاده ها را می زیست: ای بی خبر از عاقبت راه نایست آن سوی قدمها که نمی دانم کیست پیوسته کسی هست که می گوید: نیست
Monday, August 28, 2006
دلم می خواهد بنویسم اما نمی دانم چرا. حتی نمی دانم از چه می خواهم بنویسم و یا چگونه اما می دانم که باید بنویسم و تنها نکته مهم همین است. من قلم را به حرکت در نمی آورم بلکه قام مرا به حرکت وا می دارد وقتی قلم می تراود تمام افکار ذهنم تراوش می یابد تراوشی دلپذیر نه دردناک.تراوشی در قالب کلمه، در قالب حرف ، حرف یک دل دلی که دیگر با من سخن نمی گوید، دلی آغشته به هزار اشک و لبخند دل من.............
اما این بار مینویسم با تمام وجودم از هزار پیچ تنهایی تا جاده بی انتهای غربت می نویسم تا باور کنی که چقدر محتاج شنیده شدن هستم دل من محتاج حرف زدن مختاج رفاقتی دوباره با خودم با خدا و سپیدی چقدر تنهایی سخته و بدتر از اون اینه که آدم با خودش قهرباشه چند وقته پیش داشتم با خودم فکر می کردم که خیلی وقته از خودم خبر ندارم خیلی وقته با خودم حرف نزدم یا بهتر بگم با خودم روراست نبودم انگار به همون راحتی که میشه آدما رو گول زد و بهشون دروغ گفت میشه سر دل رو هم کلاه گذاشت ولی واقعیت چیز دیگه ایه ............... راست گفتن گاهی چقدر دردناک میشه مخصوصا" وقتی که عادت کرده باشی فقط دروغ بگی اونم به کی به خودت اون قدر دروغ گفته باشی که واقعا" دروغاتو باور کرده باشی حالا من تصمیم گرفتم از این منجلابی که خودم برای خودم ساختم بیام بیرون فکر میکنم به وضوح مشخص باشه که چه راهی در پیش دارم و چقدر سخت خیلی طول کشید تا تصمیم بگیرم خودمو از این زندان آزاد کنم یا حداقل به فکر راه فرار باشم تاوان سنگینی هم دادم به پوچی رسیدن خالی دردناکه خیلی ........................... اما نمی خوام دیگه بهش فکر کنم میخوام تلاش کنم که غرق نشم می خوام بسازم شاید زمان جنگیدن فرا رسیده نگید دیر شده برای کسی که پرچم سفیدش مدتهاست براقراشته شده دیر نیست شروع مجدده بذارید روراست باشم امیدوارم این دفعه هم شعارام طبل تو خالی نباشه یعنی نباید باشه به امید پایداری باز کن پنجره را من تو را خواهم برد به سر رود خروشان حیات آب این رود به سرچشمه نمیگردد باز بهتر آن است که غفلت نکیم ز آغاز . باز کن پنجره را صبح دمید. . . . . صبح دمید
Wednesday, June 14, 2006
آخ که چه قدر دلم پره........................
کسی به سوگ نشست و در مصیبت آن روزهای خوب گریست کسی نمی داند که پشت پنجره آواز کیست می آید که کیست می خواند .......................... کسی به سوگ نشست که سوگوار جوانی ست سوگوار امید و سوگوار گذشتن و بر نگشتن هاست کسی نمی داند که پشت پنجره رودی ست در سیاهی شب ........................... چرا نسیم چرا آن نسیم روح نواز میان برگ درختان نمی وزد امشب؟ همیشه تنهایی در آستانه ی وحشت در آستانه ی تب کسی سراغ مرا از کسی نمی گیرد که هستیم تنها در انعکاس صدایی ز دور می آید و در سیاهی شبها رسوب خواهد کرد .................... هنوز می گذرم نیمه های شب در شهر مگر که لب بگشاید به خنده پنجره ای کجاست دست گشاینده؟ خواب سنگین است .................... مرا به یاد بیاور مرا ز یاد مبر که انعکاس صدایم درون شب جاری ست کسی نمی داند که در سیاهی شب دشنه ایست در پشتم که در سیاهی شب خنجری ست در کتفم .................. مرا ندیدی _دیگر نخواهی دید که پشت پنجره سرشار از سیاهی شب که پشت پنجره آواز دیگری جاری ست ........................ میان خلوت خاموشی شب دشمن بخوان به زمزمه آواز سکوت را بشکن چرا فراموشی؟ چگونه خاموشی؟ ................. به گوش خویش مگر بشنویم این آواز که عاشقان قدیمی دوباره می خوانند مرا به نام ترا به نام که نام نام من و توست عشق، آواز است مرا به نام بخوان این سکوت را بشکن چرا؟ که زمزمه از آیه های اعجاز است ..................... دریغ و درد که شرمنده ایم، شرمنده که هست فرصت آواز و نیست خواننده حمید مصدق
Friday, March 24, 2006
بوی باران ، بوی سبزه، بوی خاک،
شاخه های شسته ، باران خورده ،پاک آسمان آبی و ابر سپید ، برگهای سبز بید ، عطر نرگس ،رقص باد، نغمه ی شوق پرستوهای شاد خلوت گرم کبوترهای مست........ نرم نرمک میرسد اینک بهار ، خوش به حال روزگار! . . . . ای دل من ، گرچه- در این روزگار- جامه ی رنگین نمی پوشی به کام ، باده ی رنگین نمی نوشی ز جام ، نقل و سبزه در میان سفره نیست ، جامت - از آن می که می باید - تهی ست ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم ! ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب ! ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار. گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ هفت رنگش می شود هفتاد رنگ ! (فریدون مشیری) سال 1385 بر همه ی آنانی که به دنبال تحولی برای زندگی نیکو تر و افکاری عمیق تر و مکتبی استوار تر هستند روشن ،زیبا و سرشار از مهر باد................. چرا که سایرین تنها زمان میگذرانند بی آنکه از مرز حصارهای سکون بگذرند زمان می گذرد بی آنکه بدانیم چه چیزرا از ما به یغما میبرد. بهارها و پاییزها و لحظه های دیگر تنها غباری در خاطراتمان حک می کنند اگر بایستیم و تنها نظاره گر باشیم، اگر بر همه ی دردهایمان چشم فرو بندیم ، اگر لبخند را از یاد ببریم................. لحظه لحظه های شور و حرکت بر همه مبارک .
|
لینک |